edit شد... :
جواب سوالم را گرفتم... به اندازه تمام این دو ماه و نیم که ناخواسته عذابت داده ام، به اندازه تمام یک ساعت و نیم امروز توی سرما... به اندازه تمام اینها... تا برای همه شان نتوانی خودت را از پنجره بیندازی پایین...!
محفل ساکت غم خوردن نیست...
حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نیست،
زندگی
جنبش و جاری شدن ست:
از تماشاگه آغاز حیات
تا بدانجا که خدا می داند...
*تازه ام، تازه و خوشحال و ... زنده!
**روزمان پیشاپیش مبارک... خدا بخیر کند!
فلسفه این که آدمها عشق اولشان را یادشان نمی رود نمی دانم چیست، یعنی می دانم ها... فلسفه اش این ست که سپیده هنوز چهارشنبه ها برایش فرق دارند و مریمی هنوز نوشته هایش یک رنگ و بو دارند و زهرا هنوز روی همان یک کلمه حساس ست و من...
من سه سال و سه هفته و دو روز ست که منتظر امروزم، که شاید اگر آن پنج شنبه لعنتی نبود هنوز هم زنده بودی،سعید، برای من و می توانستم افتخار کنم که هفت سال ست که هستی...!
اضافات: آمد و تمام شد... روزی که این همه منتظرش بودم... بعد از سه سال و سه هفته و دو روز... مثل همیشه... دلت سر بلند و سرت سر به زیر... چقدر حاضر بودم همه دنیا را بدهم تا یک بار دیگر-حتی برای یک لحظه- برگردم به آن روز ها...
حالا نوشت: "نترسون عشقو از رنج..." مفهوم شد؟! خسته ام از این "تکرار بی رویا"... تظاهر خسته ام کرده... دلداری دادن خسته ام کرده... بی تفاوت بودن خسته ام کرده... حرمت نگه داشتن خسته ام کرده... آبرو داری کردن خسته ام کرده... بچه بازی ها خسته ام کرده... غرور ها خسته ام کرده... بالاتر بودنم خسته ام کرده... آنقدر که... می گویم به دددددددرک!!!
بر ره تو نشسته ام،
تا تو مگر قدم نهی
باز به چشم خسته ام...
** اسمش شاید مرض باشد یا کِرم... نمی دانم... ولی می گیرد دیگر... خان داداش که امروز فرمودند بیاو نرفتم جای لبخند فریاد تحویلشان دادم... آقازاده گرامی هم که انتظار داشتند بگویم"چه خوشگل شدی مبارکه!" وقتی گفتم"عین جوجه خروس از تخم درومده شدی" اخمهایشان رفت توی هم... برگه ام را هم که تحوبل مراقب دادم و لبخند زدی وقتی یکی کوبیدم روی پایت امتحان را نصفه نیمه ول کردی که ببینی چه مرگم شده و من همانی که سپیده گفت نگویم که حساس نشوی، را گفتم...
*** تر زدم امروز...
اضافه شد(به قول سپیده) نوشت (به قول خودم): علیرغم حال گیری صبح از آقازاده گرامی مان، یک نظری راجع بهمان دادند که... گمانم خوشحال شدم شدید! اولین نفری بود که توی دو ماه اخیر گفت"آدم آرامی ام"...
بالاخره ماشین را استاد کردم! حالا دیگر عمرا اگر خدا را هم بنده باشم! حالا فقط مانده شیرینی اش...! شما رستوران شدیدا ارزان سراغ دارید آیا؟
1.
(شنبه عصر) درست توی مرکزی ترین بخش حیاط، م. و – به قول خودش- اراذل و اوباشش سنگر گرفته اند، یک هو می آید جلو که " فردا... تولد جلو دانشکده، میای دیگه؟" همه با هم یک "آره" ی کشدار می گویند که صدایشان توی همهمه اراذل(!!) گم می شود، م. زل می زند توی چشمانم" از تو پرسیدم نه بقیه، همه جواب دادن جز خودت"دلیل تردیدم را میداند"هوایی نشدن" لبخندی می زنم و همراه با فشار دست ر. به دستم می روم سمت انتشارات.
(شنبه شب) نمی دانم مگر روز را از این م. گرفته اند که sms هایش را می گذارد برای ساعت 2 نصفه شب؟ نمی دانم خودم چرا بیدارم حالا! می پرسد امروز (!!) می روم یا نه... جواب می دهم"باشه برا فردا"... نمی دانم کی خوابم میبرد.
(یکشنبه صبح) از کلاس که می آییم بیرون سریع سرازیر می شوم طرف در که یک وقت باز "هوایی" ماندن نشوم... درست دم در موبایلم زنگ می خورد، الی ست با آن حالت طلبکارانه همیشگی اش پای تلفن، و عبارت مشهورش"کجایی؟!" تا می گویم دم در داد میزند که " بیخود، همین الان میای دم بانک، می خوایم کادو ادوکلن بخریم، تو نباشی نمیشه!" بی هیچ حرفی راه می افتم طرف بانک. با 4 نفرشان می رویم برای خرید. توی فروشگاه یک راست که میروم سراغ versace eau fraiche و Tester ش را می دهم دستشان و پ. که می گوید"دمت، چه سلیقه ای!" الی انگار از خودش تعریف کرده باشند میزند پشتم که"چی فک کردین؟ عطر شناس آوردم با خودم!" بعد از خرید قصد رفتن می کنم که م. بند کیفم را از روی شانه ام می گیرد و می کشدم طرف خودش" آی خانم کجا کجا؟" به شوخی لوسش می خندم " خونه!" می خندد و وسط خنده می گوید" نرو... بمون... خیالت راحت... مشکلی نیست" و این حرفها یعنی تو نیستی...
2.
(دوشنبه شب)
M: "5 shanbe bade emtehan barname birun gozashtim, hasti?"
Man:" Nemidounam…!!"
M:"Manam avvalesh nemikhastam beram, vali loos bazi bood, bia berim!"
Man:"Akhe… ba kia?!"
M:"Hamoona k dafe aval budan… mikhay begam?!"
Man:"Na nemikhad, nemiam…!"
M:"Sahar aziat nakon, be khatere a.? bikhial toro khoda"
Man:"be khatere khodam, be khatere un…"
M:"manam delam nist beram, tonayay shayad manam naram, pas bia"
گوشی ام را خاموش می کنم که باز مثل همیشه سپرم نیفتد در برابر "مرام" گذاشتنش.
(سه شنبه صبح/ لب حوض مشهور)
م. باز می آید جلو، استثناً انگار سر کیف نیست" پنجشنبه مالید، کنسلش کردم، می دونی که چرا" می خندم " حالا یه بار من نیام آسمون میاد زمین؟!" بر می گردد که برود، قبلش زل می زند توی چشمهایم" آره میاد..."
3.
(چهارشنبه ظهر/ایوان روبروی سلف/زیر باران)
باران رسما عمودی می خورد توی صورتم، حوصله حل تمرین مسخره را ندام که نتیجه اش شده عزا گرفتن از حالا! با کلی غر غر پله های هر سه طبقه را می رویم بالا. دم در ا. را می بینیم، چقدر شبیه توی خوابم شده... در را باز می کند" بفرمایین" بی تشکر می روم توی کلاس، کیفم را می گذارم روی اولین صندلی سمت راست ردیف، کیف ا. که می آید روی صندلی کناری ام، یک ردیف می روم عقب، توی دلم می گویم"همه این بدبختیا به خاطر تو کره خره دیگه" ... درست یک ساعت بعد، رویش را از پنجره که انگار شلنگ فشار قوی گرفته اند طرفش میگرداند طرف من و می گوید" عجب هوای..." گمانم خودش حدس می زند که اگر جمله اش را تمام کند اشک هایم سرازیر می شوند... سر کلاس توی "خرد" موبایلم سه بار زنگ می خورد، هر بار همان شماره ای که روزی هزار دفعه تکرارش می کنم،و هر بار Reject را با نفرت تمام فشار می دهم...
***
خوبم...خیلی خوب... البته از آنجایی که "خوب بودن" نسبی ست باید بگویم توقعم خیلی آمده پایین. سینمای امروز را هم نرفتم، صرفا در راستای تکرار نکردن اشتباهی برای سومین بار...
پ.ن: تهران را نمی دانم، اما توی بیمارستان های شیراز، به جای بخش "اورژانس" می گوییم "اتفاقات".
سپس(!!) نوشت: چقققققققققدر شادم از سینما نرفتن دیشبم!!! اصلا به قول الی سه سال جوان تر شدم وقتی شنیدم نرفتنم چقدر صدا کرده! هرچند نرفتن تو هم توی این شادی بی تاثیر نبود!! این یعنی سادیسم ها!!! ![]()
سپس تر نوشت: این سیاهی زیر چشمانم را دوست دارم، یک جور هایی تو را به یادم می آورد...
بعدا نوشت گاز انبری(
): امروز که دم کلاس ن. "مادر جون" صدایم کرد خیلی جلو خودم را گرفتم که پقی نزنم زیر خنده. این شروع عصر قشنگم بود! زیر باران که کیفم را از دستم گرفتی که ببینی" چقدر از کیف خودت سنگین تره" دوست داشتم عینکت را از روی چشمانت بردارم... نگاه سنگین م. نتوانست حسم را خراب کند... حتی دعوایی که با ا. کردی به دلم نشست... اینقدر حالم خوب بود که وقتی The apple of teacher's eye خواست به قهوه مهمانم کند به یک "نه" ی ساده بسنده کردم و طبق معمول کولی بازی راه نینداختم... حتی بلوری شدن تک تک سلول هایم هم امروز دوست داشتنی بود...
شنبه
اول صبح شنبه سگ هار بودن هنری ست که گمانم فقط خودم دارم آن هم در حد آس!!
دم در کلاس تمرین که ن. گفت "می خوایم کلاسو بپیچونیم" گمانم اولین بار از اول صبح لبخند زدم... استاد که به قول ر. "حال میده بهمون" انگار دنیا را داده اند بهم... این ر. هم بمب انرژی مثبت ست ها... یادم باشد بگویم بهش... توی سایت دانشکده ح. انگار میفهمد "یک مرگیم هست"... باز دوباره توی این سرما مطمئنم با این وضع بیرون آمدنش منجمد می شود... توی مترو م. :" ذهنتو سانسور نکن سحر، چرا حرف از دهنت در نمی آد تو؟؟" جواب sms ش را می دهم :" MARAZ"...![]()
یکشنبه
همه دردم این ست که چرا باید تا 1 بمانم دانشگاه... باز م. :"چرا فرار می کنی؟ یه بار باهاش روبه رو شو برای همیشه بخدا سخت نیست"... جوابش را نمیدهم... توی متروی حقانی زنگش را هم reject می کنم... دلم نمی آید دلش را بشکنم... خودم تلفن می کنم" درس فک می کنی... ولی اشتباه کردم... اصلا من خر، تو چرا داری شعله خریت منو زیاد میکنی؟" نمی گذارم حرف بزند... تا می گوید"هنوزم..." می گویم" نه" و قطع می کنم...
دوشنبه
سر فیزیک صدایم که می کند یخ می کنم... خط کش می خواهد... به سارا می گویم" خط کش بده بهش" ... بر که میخورد بهش انگار دلم خنک می شود... قبل از زبان م. ویرش گرفته "چهار اسکوپ" مهمانمان کند... یک ربع دیر می رویم سر زبان... مجبوریم باز جلوی این "الدنگ" بنشینیم... همه کلاس می گذرد به حرص خوردن از خنده های بلند ا. ...![]()
سه شنبه
همه ذهنم سر نقشه کشی متمرکز حرفهای م. شده... اه لعنتی... "پا پس نکش خواهری... بعدا پشیمون میشیا... بخدا من بعدو میبینم که میگم... جوابمو نمیدی نده... ولی به حرفام فک کن..." سریع جیم می شوم که نبینمش... توی ایستگاه مفتح، رو به تابلو ی متروی آن خط داد میزنم "گم شو... گم شو.. گم شو" همه بر می گردند طرفم
... موبایلم زنگ می خورد... شماره را نمی شناسم... ف. بود... شماره مرا از کجا داشت؟
مهم نیست... از پشت خط صدای آشنا می شنوم توی آن شلوغی... این سفر رفتن مامان هم شده قوز بالا قوز...
چهارشنبه
رکورد ندیدن آدمها را به گمانم دارم می شکنم... بایکوت شده ام... بایکوت احساسی... نه احساساتم نمود پیدا می کند... نه جوابی دارم برای احساسات بقیه... من هم یخ زده ام مثل شیشه های پنجره ام... عصر "خرد" کلاس دارم... 5 تا 6.30، انگار نه انگار فردا دو تا امتحان دارم... تا 8 میمانم که اشکالاتشان را هم رفع کنم... انگار خردی ها با بقیه فرق دارند... یک جورهایی خودم اند... کلاسم شنبه اول صبح ادبیات دارد... وسوسه می شوم روی تخته بنویسم" عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده/باز گردد یا برآید چیست فرمان شما؟"... نمی نویسم... توی راه برگشت افتخاری میخواند..." از ايـــــــنجا تا به بيرجند سه گداره...گداراولش پر، پر از نقش و نگاره… گدار دومــی مـــــــخمل بــــــــپوشم... گدار ســـومش جان،جان، ديــدار ياره"... حرف دلم را می زند انگار...![]()
پنجشنبه
سر امتحان ها که موکدا بی حسم... تمام که میشود تازه انگار از حالت "روبات" بودن در می آیم... الی حرص سوال آخر فیزیک را می خورد که "چرت" نوشته... پیشنهاد می کنم که "بیا بریم به شکم برسیم حالت جا بیاد"... دم انتشارات... ای خدا... رکورد ندیدنم داشت خوب می شد ها... از دور با و. می آید... فقط جواب سلام و. را می دهم و تکه همیشگی" تو مطمئنی تو Lost بازی نکردی؟" را می اندازد و خودش می خندد فقط... توی کارگاه "مهارتهای زندگی" اجباری مسخره یک ریز با م. می زنیم توی سر و کله هم... جفتمان اعصاب نداریم و اینطوری ایم تازه... یک ریز ناخن هایش را با دست می کند و یک ریز با کتاب می زنم روی دستش... اینقدر شلوغ می کنیم که استاد از هم جدایمان می کند... ساعت 8 شب بعد از کارگاه دلم می خواهد پا به پای دنیا گریه کنم ... دلش گرفته... دلداریش می دهم... م. تکه می اندازد که" رطب خورده منع رطب می کند" و می خندد... چشم غره میروم و با ته کفش میزنم به ساق پایش... دنیا با هق هق میگوید مواظب خودت باش... بغلش میکنم و میگویم"تو بیشتر"... توی مترو... تا 9.5 فکر می کنم... به خودم... به دنیا... به الی... به م. ... به ر. که چرا با این همه بدبختی تاحالا صورت غیر خندانش را ندیده ام... به اینکه چرا اعصاب نداریم... به اینکه... "پاییزه دیگه، آدماش خوبن و خودش بد..."
پ.ن: عطف به زودتر تعطیل کردن کلاس امروز(جمعه هم کلاس آخر؟!) آن هم به مدت 5 ساعت(!!) عنوان زلزله دانشگاه به طور قطع برایم به تصویب رسید...![]()
پ.ن2: نمردم و صبح جمعه LG ( همان Love Garden خودمان) را هم دیدم!! دانشجو جماعت دل دیوانه ست... می خواهد خوشحال باشد، می خواهد غصه دار... این یک اصل ست...![]()
پ.ن3: ببینم عرضه اش را دارم شنبه صبح این هفته این هنرم را به معرض اجرا نگذارم یا نه!![]()
پ.ن۴: عنوانمان تقلیدی بود از عنوان کتاب"از حال بد به حال خوب" نوشته دیوید برنز...!
بعدا نوشت: دم این استاد گرم... امروز هم نیامد... توی گلریزان بچه ها برای "شیر پسته" خریدن وقتی ح. تعارفم کرد که "مهمون من" گفتم نه و کج شدم طرف راست... که رکورد ندیدنم را بشکنم... نشد...
ای زندگی...
نبود
اینك هزار بار ، رها كرده بودمت
زان پیشتر كه باز مرا سوی خود كشی
در پیش پای مرگ فدا كرده بودمت
هر بار كز تو خواسته ام
بر كنم امید
آغوش گرم خویش برویم گشاده ای
دانسته ام كه هر چه كنی جز فریب نیست
اما درین فریب...
فسون ها نهاده ای...
در پشت پرده ، هیچ مداری جز این فریب
لیكن هزار جامه بر اندام او كنی
چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت
او را طلب كنی و مرا رام او كنی
روزی...
نقاب عشق
به رخسار او نهی
تا نوری از امید بتابد به خاطرم
روزی ...
غرور شعر و هنر نام او كنی
تا سر بر آفتاب بسایم كه شاعرم
در دام این فریب...
بسی دیر مانده ام
دیگر به عذر تازه نبخشم گناه خویش
ای زندگی...
دریغ...
كه چون از تو بگسلم
در آخرین فریب تو جویم پناه خویش...
بعدا نوشت: می گوید پا پس نکشم... می گوید صبر کنم... با اینکه سایه ات را با تیر می زند ولی... حرفم را می فهمد... حالم را می فهمد... دوستت ندارد ولی... به قول خودش "خواهرشم"... راست می گوید...
بعدا تر نوشت: گمانم خدا نمی خواهد سهم مرا از خودش بدهد...
توی راهرو های دانشکده گیر افتاده ام... یک دستم عکس همه مان ست و دست دیگرم یک کیف... گمانم کیف تو... همانی که همیشه توی میدان دیدم ست... از پنجره های شیشه ای بیرون را خوب می شود دید... همه جا روشن روشن ست... شلوغ ست بیرون انگار... داد و هوار و ... گاهی ضجه... پله ها را دوتا یکی بالا می روم... میرسم به پنجره طبقه دوم... همانی که اگر حواست را جمع نکنی از کنار شیشه اش پرت می شوی پایین... اما... اما " ا. " پشت به پنجره ایستاده... کیف و عکس را از دستم می گیرد... بی تفاوت کیف را از پنجره می اندازد پایین و عکس را می دهد دستم... می خندد و می رود... صدای قهقهه اش در همهمه بیرون گم می شود... عکس را نگاه می کنم... فقط کیفت را توی عکس میبینم... و پایین پنجره... خودت هستی که به صورت افتاده ای...
باز خیابان نمی دانم چه را متر می کنیم... توی هوای گرگ و میش و نم نم باران و آهنگ معین که م. پشت سرمان می خواند... باز تو روی بلوک های کنار خیابان راه می روی و هر چند لحظه یک بار ادای افتادن را در می آوری تا به قول خودت حرص خوردنم را ببینی... باز پراید سفید با صدای بلند آهنگش از کنارمان رد می شود... باز دستم را میگیری و می کشی ام روی بلوک ها...این بار نه عذر خواهی می کنی و نه به راننده پراید بدو بیراه میگویی... سرم را بر می گردانم تا نگاهت کنم... نیستی... نه تو نه م. ... فقط هنوز صدای آهنگ معین ست... با صدای خودش نه م. ...
توچال نیمی برف ست و نیمی آتش... انگار آتشفشانی فوران کرده باشد... "ا." را میبینم که بین شعله هاست... سرم را بر می گردانم تا نگاهم به نگاهش نیفتد... اما فریاد دخترک چشم درشت وادارم می کند بر گردم... با نگاهش التماسم می کند دستانش را بگیرم... دستانش را می گیرم... همه سعی ام این ست که چشمانم به چشمهای "ا." نیفتد... نمی افتد... دخترک را از آتش می کشم بیرون... همه سه شنبه ها یادم می رود... یکهو نمی دانم باران از کجا آمد... شعله های آتش که می رود زیر باران... اشکالی ندارد... خیالم راحت ست که چتر همراهت داری... ساعت را نگاه کردم... 11:11 بود... مثل تمام این دو هفته که سر 11:11 – روزی دو بار- ساعت را نگاه کرده ام...
همه این خواب ها تحفه تب و سردرد آن چند شب بود... نمی دانم سه شنبه زیر باران چطوری شد که دلم را به دریا زدم و... یک جورهایی آوار را سبک تر کردم... و باز دیشب 4 آبانم تکرار شد... توی ردیف های شش نفره متره... وقتی موبایلم زنگ خورد و نگاهت کردم و ... چشمک زدی که "گفتم یه وقت سر کارمون نذاشته باشی"... حس کردم راست می گوید سپیده... انگار دلم را باید یک گوشمالی اساسی بدهم...
پ.ن: اید که صدایتان در نیاید اما چشمانتان چرا خیلی بدتر از این ست که صدایتان در بیاید اما...
بعدا(سپس/متاخرا) نوشت: این روز ها تنها راهم برای خالی کردن تنفرم پشت ورو کردن عکس لوپ ست... و یک جورهایی فکر به انقطاع از همه تعلقات...
گاهی وقتها... گاهی وقتها "سحر" عمدا چشمهایت را می بندی تا نبینی... تا یک جورهایی نفهمی... گاهی وقتها دنبال کسی می گردی تا تقصیر همه را بیندازی گردنش... و هیچکس را بهتر از خدا پیدا نمی کنی... گاهی وقتها بارانی که اینهمه دوستش داری می رود روی اعصابت... چون... چون زمین خیس و آسمان گرفته را تنهایی دوست نداری... گاهی "سحر" اولین قطره باران که می چکد روی گونه ات... سریع پاکش می کنی تا چشمهایت را وهم بر ندارد... گاهی وقت ها راستش دوست داری یک مسیر هایی را از زیر زمین بروی تا بعضی آدم ها را نبینی... گاهی اینقدر اتفاق های خوب پشت سر هم زیاد می افتند که قاعده اش این ست که از خوشحالی فریاد بکشی... اما... اما کوچکترین خلا ها ناشکرت می کنند... " این طبیعیه" تنها حرفی ست که همه می زنند... همه می خواهند بدانند چرا چیزی را که همه می خواهند تو داری پس می زنی... نمی فهمند تو چیزی را می خواهی که هیچکس نمی خواهد... " هیچکس تحویلش نمیگیرد سحر، هیچکس"... گاهی وقت ها از سردی و بی احساسی ات ذوق می کنی... خطرناکترین اتفاقی که می شناسی... گاهی اصلا چرا حرف دلت از دهانت بیرون نمی آید؟... گاهی به قول سپیده چرا بی قافیه می شوی دختر؟... سنگین می شود ها... به قول سپیده خرد می شود زیر این آوار... حالا نه خودت... قلبت... اگر نشده باشد تا به حال... راستش را بگو... امروز که اولین قطره باران افتاد کف دستت...احساس کردی آشناست؟... احساس کردی همانی ست که خواهش می کردی سه شنبه نبارد تا... نمی دانم... حالا راستش را بگو "سحر"... از این به بعد هم دیگر توی تالار سرت به چپ نمی چرخد؟... مشکلی نیست... حالا "تماشا کن چراغی که به تاریکی فرستادی"...
بعدا نوشت: فریم مشکی باریک فلزی امروز می گفت "ناز نکن برا پنج شنبه..." و دستان از روی شرم جلو دهان گرفته تاییدش می کرد...
دیشب یک جور هایی حس می کردم این یکی دو هفته چقدر تغییر کرده ام... اینکه به بچه هایی درس بدهم که تا سه چهار ماه پیش مثل خودشان بوده ام ته دلم را خالی می کرد... اولین تجربه درس دادنم با پنج نفر شروع شد، پنج نفری که نهایتا هرکدامشان یک سال از من کوچترند...هر لحظه کلاس را با حسرت نشستن پشت میز و صندلی های خرد گذراندم... و هر مسئله ای که حل کردم- از سقوط آزاد گرفته تا حرکت پرتابی- یاد کلاس های استاد ذ. توی ذهنم زنده شد... اینکه فکر کنم حالا دیگر نیست – سوای همه دعوا ها و مشکلات شاگرد معلمی- به قول مریمی دیوانه ام می کند... کاش می شد همه خوبی ها را با هم داشت... کاش می شد مثل مسئله های فیزیک زمان را توی معادلاتم حذف کنم... نه می توانم از دانشگاه دل بکنم و نه از –به قول سپیده- خل بازی هایمان "توی خرد"... دیروز سر کاس بچه ها نگران نمره کم کردن های آقای دکتر بودند!! یادش بخیر... من هم یک روزی این نگرانی را داشتم... دلشان شور امتحان های هفتگی شان را میزد... من هم هر یکشنبه شب این دلشوره را داشتم... باز همه ی این حس ها را – این بار از بیرون- تجربه می کنم...
مرده شووووووووور این ریاضی "عمومی" (1) را ببرند!! خواندن و نخواندنش اگر بگویید یک ذره فرق داشته باشد!! حالا 6 تا میان ترم گرفتن نمی دانم چه صیغه ایست دیگر!!! دکتر ش. گمانم فکر کرده ما هم مثل خودش اسطوره ریاضی ایم!!! دیروز – تحت تاثیر همین امتحان عزیز- به فرناز گفتم "مطمئن باش دانشگاه که بری تازه اول بدبختیته" یادم باشد شنبه توجیهش کنم که این جمله فقط مخصوص شبهای امتحان ست...!
دیروز سر کلاس زبان(!!) استاد داشت سعی می کرد به ما بفهماند از "جومونگ جون" بدش می آید... خدا رحم کرد این بار Show off یا همان The Apple Of teacher's eye اظهار نظر نکرد وگرنه نمی دانم چه میشد...( توضیح: The apple of teacher's eye همان شاگرد سوگلی خودمان است که بنا به درخواست خود شاگرد سوگلی مذکور اینطوری خطابش می کنیم!!)
پ.ن: دیگر سر اینکه من جلوتر بنشینم یا شما با من جر و بحث نکنید، شک نکنید این بار نمی گذارم حرفتان را به کرسی بنشانید...
پ.ن2: من از حرف جدایی ها... مرگ آشنایی ها... من از میلا تلخ بی وفایی ها می ترسم...
بعدا نوشت: پاک شد...فقط ای کاش پایتان را از توی کفش من درآورید...
بعدا نوشت تر: گمان نمی کردم نخوابیدن دیشبم این قدر محسوس باشد... هر سه ربع یک بار ساعتم را نگاه کردم... نمی دانم می خواستم زود تر صبح بشود یا نه... صبح که شد تعجب همه از چشمان پف کرده ام به یادم آورد چرا دیشب خوابم نمی برد...
بعدا تر تر نوشت:نفسم در نمی آید از سینه درد و گلو درد!! تا من باشم با مانتوی تابستانی و یک مشت دل دیوانه نروم چیتگر...!
ایضا قبلی: خواب دیدم عکس لوپ از سه جا سوخته... دوست دارم عملی اش کم...

